ادیب الممالک

ادیب الممالک

شمارهٔ ۱۰

۱

نه عمر رفته دگر باره آید اندر دست

نه تیر چون ز کمان جست آید اندر شست

۲

چو عمر رفته نیاید بدست آن بهتر

که در حوادث آینده خفته باشی و مست

۳

ترا ز خواب چهل ساله ننگ و عار مباد

از آن که دامن خوابت بمرگ در پیوست

۴

بخسب تا ببینی ز انقلاب زمان

ستارها شده تاریک و آسمانها پست

۵

چو طشت عمر ز بام افتاد و کرد صدا

تفاوتی نکند گر شکست یا نشکست

۶

ستور لاشه چو پرداخت کالبد زروان

نه بار برد و نه خربنده اش بر آخور بست

۷

دوباره دوشش سنگین نشد ز بار گران

دوباره پشتش از آسیب خشگریش نخست

۸

چدار واخیه و داغ و لواشه و افسار

ز لوح حافظه فرموش کرد و از غم رست

۹

نه مرده ریگش در دست مفتیان افتاد

نه کس بحیله زنش گادو جای او بنشست

۱۰

خری بمرد و خری بسته شد بر آخور وی

قراقری به شکم اوفتاد و بادی جست

۱۱

تو نیز ای پسرار آدمی نه ای خرزی

اگر فرشته نه ای با ددان مشو همدست

۱۲

رهین آخور خود شو که مرغ و ماهی را

طمع بدام در افکند و آرزو در شست

۱۳

ز خیر اگر خبرت نیست سوی شرم گرای

که در میانه این هر دو نیز چیزی هست

۱۴

ستور بارکش از مرد آدمی کش به

شکم پرست نکوتر بود ز نفس پرست

۱۵

امیر یا سخن آهسته گو که باده کشان

شراب رز نشناسند از شراب الست

تصاویر و صوت

نظرات