مولانا

مولانا

بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن

۱

مطربی کز وی جهان شد پر طرب

رُسته ز آوازش خیالاتِ عجب

۲

از نوایش مرغ دل پرّان شدی

وز صَدایش هوشِ جان حیران شدی

۳

چون برآمد روزگار و پیر شد

بازِ جانْشْ از عجز، پشّه‌گیر شد

۴

پشت او خم گشت همچون پشت خُم

ابروان بر چشم همچون پالْدُم

۵

گشت آواز لطیفِ جان‌فزاش

زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش

۶

آن نوایِ رشکِ زهره آمده

همچو آواز خر پیری شده

۷

خود کدامین خوش که او ناخوش نشد

یا کدامین سقف کان مِفْرَش نشد

۸

غیر آواز عزیزان در صُدور

که بوَد از عکسِ دَمْشان نفخِ صور

۹

اندرونی کاندرونها مست از اوست

نیستی کین هستهامان هست از اوست

۱۰

کهربای فکر و هر آواز او

لذت الهام و وحی و راز او

۱۱

چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف

شد ز بی کسبی رهین یک رَغیف

۱۲

گفت: عمر و مهلتم دادی بسی

لطفها کردی خدایا با خسی!

۱۳

معصیت ورزیده‌ام هفتاد سال

باز نگرفتی ز من روزیْ نَوال

۱۴

نیست کسب امروز مهمان تو ام

چنگ بهر تو زنم کان تو ام

۱۵

چنگ را برداشت و شد الله‌جو

سوی گورستان یثرب آه‌گو

۱۶

گفت: خواهم از حق، ابریشم‌بها

کو به نیکویی پذیرد قلب‌ها

۱۷

چونک زد بسیار و گریان سر نهاد

چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد

۱۸

خواب بردش مرغ جانشْ از حبس رست

چنگ و چنگی را رها کرد و بجَست

۱۹

گشت آزاد از تن و رنج جهان

در جهانِ ساده و صحرای جان

۲۰

جان او آنجا سُرایان ماجرا

کاندر اینجا گر بماندندی مرا

۲۱

خوش بُدی جانم درین باغ و بهار

مست این صحرا و غیبی لاله‌زار

۲۲

بی پر و بی پا سفر می‌کردمی

بی لب و دندان شکر می‌خوردمی

۲۳

ذکر و فکری فارغ از رنج دِماغ

کردمی با ساکنان چرخ، لاغ

۲۴

چشم بسته عالمی می‌دیدمی

وَرد و ریحان بی کفی می‌چیدمی

۲۵

مرغ آبی غرق دریای عسل

عین ایوبی، شراب و مغتسل

۲۶

که بدو ایوب از پا تا به فرق

پاک شد از رنجها چون نور شرق

۲۷

مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ

در نگنجیدی درو زین نیم بَرخ

۲۸

کان زمین و آسمانِ بس فراخ

کرد از تنگی دلم را شاخ‌شاخ

۲۹

وین جهانی کاندرین خوابم نمود

از گشایش پر و بالم را گشود

۳۰

این جهان و راهش ار پیدا بدی

کم کسی یک لحظه‌ای آنجا بدی

۳۱

امر می‌آمد که نه طامع مشو

چون ز پایت خار بیرون شد برو

۳۲

مول مولی می‌زد آنجا جان او

در فضای رحمت و احسان او

تصاویر و صوت

مثنوی نسخهٔ قونیه، کاتب محمد بن عبدالله القونوی، پایان کتابت ۶۷۷ ه.ق » تصویر 68
عندلیب :

نظرات

user_image
س. ص.
۱۳۸۶/۱۲/۰۹ - ۲۲:۳۷:۰۱
غلط املائی در بیت 4 مصرع 2 :"پار دم" ، نه "پا لد م" با تشکر
user_image
ادروک
۱۳۹۲/۰۸/۰۸ - ۱۸:۲۰:۰۸
بیت چهارم مولانا تا می توانسته هیکل پیر را به زشتی نمایانده است ولی چیزی را که نگفته به لجن کشیده است چشم های پیر است !! زیرا ابروان پیر را بر روی چشمانش مانند پالدم بر روی مقعد جانور انگاشته یعنی چشم های پیر را نگفته به زشتی تمام به تصویر اورده است !!
user_image
امین کیخا
۱۳۹۲/۰۸/۰۹ - ۰۲:۵۵:۵۵
ر به ل بدل می شود و هر دو به نگاهم درست است مثال ان رود است که معنی فرزند می دهد و به لری رول یا روله است .
user_image
امین کیخا
۱۳۹۲/۰۸/۰۹ - ۰۲:۵۶:۵۸
فرزند نا مشروع به لری می شود زول که با رول هم وزن است و بیم می رود فراموش شود و دریغم می اید ذکر نشود .
user_image
merce
۱۳۹۴/۰۲/۱۵ - ۱۷:۱۸:۳۶
با درودبه نظرم در بیت پنجم لغت ” بلاش“ به صورت به لاش نوشته شود معنی آن بهتر فهمیده می شودبا آحتراممرسده
user_image
مهدی کاظمی
۱۳۹۶/۱۰/۰۹ - ۰۳:۱۴:۲۲
ادامه قصه پیر چنگی نوازنده ای که جهان ازو پر از خیالات زیبا شده بود و از نوای دلپذیرش مرغ دل به پرواز درمیامد و از شنیدن صدایش هوش جان حیران میشد وقتیکه عمرش گذشت و پیر و ناتوان شد و به اصطلاح مولانا پشه گیر شد و کمرش خم شد و ابروهاش هم روی چشمانش را گرفت همچون ریسمانی که بر دم اسب میبندند (پالدم)مطربی کز وی جهان شد پر طربرسته ز آوازش خیالات عجباز نوایش مرغ دل پران شدیوز صدایش هوش جان حیران شدیچون برآمد روزگار و پیر شدباز جانش از عجز پشه‌گیر شدپشت او خم گشت همچون پشت خمابروان بر چشم همچون پالدمصدای دلنشینش بر اثر پیری زشت گشت و دیگر هیچکس اورا چیزی به حساب نیاورد (لاش:مقدار کم ) اون نوایی که زهره و اسمان را به حسرت و رشک میاورد حالا شبیه اوای خری شده بود مولانا در ادامه میفرماید کدام خوشیست که در جهان پایدار است و ناخوشی نمیشود و کدام سقفی است که روزی فرش و پخش زمین نمیشود ..مگر اواز و نفس عزیزان خداوند که نفخه صور اسرافیل عکسی از دَم الهی اونهاست گشت آواز لطیف جان‌فزاشزشت و نزد کس نیرزیدی بلاشآن نوای رشک زهره آمدههمچو آواز خر پیری شدهخود کدامین خوش که او ناخوش نشدیا کدامین سقف کان مفرش نشدغیر آواز عزیزان در صدورکه بود از عکس دمشان نفخ صوراز شنیدن صدای درون اونهاست که ما از درون مست میشیم حتی اگرجسمشان هم ناپدید باشه اما هستی ما از نیستی ایشان نشات میگیره...اونها مثل کهربایی جذب کننده ذوق دل سالکانند و لذت دریافتهای روحانی و الهام و وحی اند ....اندرونی کاندرونها مست ازوستنیستی کین هستهامان هست ازوستکهربای فکر و هر آواز اولذت الهام و وحی و راز اووقتیکه مطرب ضعیف و پیرتر شد از شدت فقر محتاج یه قرص نان گشت و بدرگاه خدا میگفت که بار خدایا عمر و مهلتم دادی و لطفهای فراوان با همچو من بنده حقیر و گناهکاری کردی ....چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیفشد ز بی کسبی رهین یک رغیفگفت عمر و مهلتم دادی بسیلطفها کردی خدایا با خسیمعصیت ورزیده‌ام هفتاد سالباز نگرفتی ز من روزی نوالپیر چنگی ادامه میده که ایخدا امروز دیگه درامد و کسبی ندارم و مهمان توام و برای تو چنگ میزنم در همین احوال که چنگ در دست داشت بسوی گورستان شهر براه افتاد و آه میکشید و میگفت امروز دستمزدم رو از خدا میخواهم زیرا که او خریدار دلهاست نیست کسب امروز مهمان تومچنگ بهر تو زنم کان تومچنگ را برداشت و شد الله‌جوسوی گورستان یثرب آه‌گوگفت خواهم از حق ابریشم‌بهاکو به نیکویی پذیرد قلبهادرون گورستان بسیار چنگ نواخت و اخر سر چنگ رو گذاشت زیر سرش و بخواب رفت و مرغ جانش از قفس تن رهاشد ...از رنج خلاص یافت و رفت در عالم صاف و یکدست جانها و باخودش میگفت چی میشد اگه منو همینجا نگه میداشتند چونک زد بسیار و گریان سر نهادچنگ بالین کرد و بر گوری فتادخواب بردش مرغ جانش از حبس رستچنگ و چنگی را رها کرد و بجستگشت آزاد از تن و رنج جهاندر جهان ساده و صحرای جانجان او آنجا سرایان ماجراکاندرین جا گر بماندندی مرابخودش میگفت اینجا حالم خوبه و انگار مست این صحرای عالم غیبی شدم و بدون احتیاج به دست و پا سفر میکنم و بدون احتیاج به دهان و دندان طعم شکر رو میچشم خوش بدی جانم درین باغ و بهارمست این صحرا و غیبی لاله‌زاربی پر و بی پا سفر می‌کردمیبی لب و دندان شکر می‌خوردمیپیر چنگی با تجربه در صحرای جان بودن با خودش میگه که توی اون عالم چقدر راحت بودم و بدن زحمت عقل جسمی فکر و ذکر داشتم و با اهل ملکوت شوخی و خنده میکردم و بدون زحمت چشم عالمی میدیدم و بدون دست گل و ریحان میچیدم ذکر و فکری فارغ از رنج دماغکردمی با ساکنان چرخ لاغچشم بسته عالمی می‌دیدمیورد و ریحان بی کفی می‌چیدمیمولانا جان را به مرغابی تشبیه میکنه و عالم جان رو بدریا و میفرماید مانند مرغابی که دردریای عسل غوطه ور باشه و مثل حضرت ایوب درین شراب غسل کنه و مانند نور افتاب پاک از رنج و بیماری بشه ...اشاره است به کلام ربانی و ایه ای بدین مضمون :::وَاذْکُرْ عَبْدَنَآ أَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ ارْکُضْ بِرْجِلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ و بنده ی ما ایّوب را یاد کن، آن گاه که پروردگارش را ندا داد که: شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است.(به او گفتیم:) پای خود را بر زمین بزن (تا از زیر پای تو چشمه ای جاری کنیم) این چشمه ی آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است.نکته ها «نُصب» به معنای رنج و سختی است، «رَکض» کوبیدن پا بر زمین است و «مغتسل» به آب یا محل شستن گویند.چنانکه در روایات آمده است: حضرت ایّوب دارای اموال و فرزندان و امکانات بسیار بود و همواره خدا را سپاس می گفت. شیطان به خداوند عرضه داشت که اگر ایّوب را شاکر می بینی به خاطر نعمت فراوانی است که به او داده ای، اگر این نعمت ها از او گرفته شود او بنده ی شکرگزاری نخواهد بود.خداوند به شیطان اجازه داد بر دنیای ایّوب مسلّط شود. او ابتدا اموال و گوسفندان و زراعت های ایّوب را دچار آفت و بلا کرد امّا تأثیری در ایّوب نگذاشت. سپس بر بدن ایّوب سلطه یافت و او چنان بیمار گشت که از شدّت درد و رنجوری اسیر بستر گردید، امّا با این حال از مقام شکر او چیزی کاسته نشد.چون ایّوب از این امتحان سخت الهی به خوبی پیروز برآمد، خداوند دوباره نعمت های خود را به او بازگرداند و سلامت جسمش را بازیافت. مرغ آبی غرق دریای عسلعین ایوبی شراب و مغتسلکه بدو ایوب از پا تا به فرقپاک شد از رنجها چون نور شرقمولانا در ادامه میفرماید این مثنوی اگرچه خیلی حجیم خواهد شد اما از اسرار چرخ مقدار اندکی درآن بیان شده است و میفرماید این اسمان زمین بااین شدت گستردگی در مقابل دل من کوچک و تنگه و ازتنگی بسیار دلم رو شاخ شاخ میکنه مثنوی در حجم گر بودی چو چرخدر نگنجیدی درو زین نیم برخکان زمین و آسمان بس فراخکرد از تنگی دلم را شاخ شاخپیر چنگی ادامه میده که این جهانی رو که من درعالم خواب شناختم پر و بال من رو گشود و روح و جانم رو از قفس تن رها ساخت و اگر این عالم غیبی راهش برهمگان اشکار باشه کمتر کسی درین عالم تن و جسم حتی برای یک لحظه باقی میماندوین جهانی کاندرین خوابم نموداز گشایش پر و بالم را گشوداین جهان و راهش ار پیدا بدیکم کسی یک لحظه‌ای آنجا بدیدر همین احوال امر الهی برو حکم کرد که طمع نکند و حالا که به این عالم راه پیدا کرد و از غم خلاص یافت و خار از پایش بیرون شد... برود چونکه جان پیر چنگی درون عالم و فضای رحمت الهی مول مولی میزد یعنی درنگ میکرد و نمیخواست که بازگردد... امر می‌آمد که نه طامع مشوچون ز پایت خار بیرون شد برومول مولی می‌زد آنجا جان اودر فضای رحمت و احسان او
user_image
فرهود
۱۴۰۲/۰۷/۰۵ - ۱۸:۲۵:۱۱
ابریشم‌بها : یعنی مزد ساز زدن. در قدیم تار ( امروزه سیم) ساز را از ابریشم می‌کرده‌اند.  
user_image
عباس پشمین
۱۴۰۲/۰۸/۰۷ - ۱۵:۵۵:۳۱
منظور از «که بود از عکس دمشان نفخ صور»،( بازدم) میباشد؛ آدم =آ+دم
user_image
عباس پشمین
۱۴۰۲/۰۸/۰۷ - ۱۵:۵۶:۳۱
عکس دم =بازدم