
اوحدی
غزل شمارهٔ ۲۱۶
۱
اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد
ز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد
۲
تنم برخیزد، ار گویی، ز بند جان به آسانی
ولی از بند عشق او دلم دشوار برخیزد
۳
به سر سیم طبیبانش فرستیم و به جان تحفه
ز سرسام فراق او گر آن بیمار برخیزد
۴
سرم بر آستان او ، چوبینی برمدار او را
کزان خاک او ندارد سر که بیدیدار برخیزد
۵
گلی بیخار میجستم ز باغ وصل او پنهان
به قصد من چه دانستم که چندین خار برخیزد؟
۶
به روی خود چو در بندم در آمد شد مردم
دلم را فتنه و شور از در و دیوار برخیزد
۷
اگر زاری کند جانم به عشق او، مرنجانم
بنه عذری چو میدانی که عاشقوار برخیزد
۸
خود از آیین بدمهران این منزل عجب دارم
که بار افتادهای این جا ز زیر بار برخیزد
۹
میان این خریداران به دور عنبر زلفش
ستم برنافهای باشد که از تاتار برخیزد
۱۰
اگر بر دستبوس او نباشد، اوحدی دستت
ز پایش بوسهای بستان، که کار از کار برخیزد
تصاویر و صوت

نظرات